شاهزاده آدریانشاهزاده آدریان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره

آدریان شاهزاده کوچولوی مامان بابا

اولین سرماخوردگی

پسر نازم . در چهارماه و 20 روزگی اولین بار سرما خوردی ، مامانی  شرمنده از من گرفتی منم مقصر نبودم از بابایی گرفتم  اونم نمیدونم از کی گرفته بود ..     بردمت دکتر گفت زیاد جدی نیست وفقط قطره بینی براش بریز.خداروشکر بهتری . این روزا هوای تهران بشدت الودست طوری که مدارس هم تعطیل شده،ما هم بخاطره الودگی و سلامتیه تو فرار کردیم اومدیم کرج خونه خاله الهام،البته تو خونه دستگاه تسویه هوا دایم روشنه ولی خوب فایده ای انچنان نداره. میدونی چند روز بود بخاطره اینکه سرما نخوری بوست نکردم.....  برای تو پسرم زود خوب شو ...
8 آذر 1392

تو را من دوست می دارم.

چند وقتی بود درگیر یه سوال بودم . اینکه چرا زمین می چرخه؟ چرا خورشید میتابه؟ الان فهمیدم دلیلش فقط تو هستی زمین بخاطره تو میچرخه،میخواد دورت بگرده خورشید بخاطره تو میتابه،میخواد در مقابل برق چشمات کم نیاره ولی حیف  کار بیهوده ای میکنه. شاهزاده جونم،پسرکم،شیرین گندمکم چطوری بگم دوست دارم انقدر خوب و مهربونی بغل هر کی میری با یه لبخند دلشو میبری صبحها انقدر دست و پا میزنی تا منو بیدار کنی ،وقتی میام بالای سرت یه لبخند میزنی یعنی دیگه خوابم نمیاد،منم همش التماست میکنم که یکم دیگه بخواب ولی تو دست بردار نیستی که همینطور میخندی. تازگی از بغل من بغل هیچ کس نمیری حتی بابات یعنی مامانی شدی شدید. اوایل فقط انگششتو می خوردی ...
2 آذر 1392

صندلی غذا

  بله ..از اونجایی که شما تنها در زاویه 90 درجه میشینی ،امروز صندلی غذای شما افتتاح و با استقبال فراوان از جانب شما همراه بود. ...
26 آبان 1392

عشق جاودانه

یادم میاد همیشه دلم می خواست  وقتی حامله شدم  یه جور خاص بابایی رو غافلگیر کنم ، ولی خوب برعکس شد این بابایی بود که منو غافلگیر کرد. پارسال وقتی بابایی جواب ازمایش حاملگی رو اورد خونه ... آدریان  ،اون روز من از اول  زاده شدم،بهترین خبر عمرم بود ،حالی که داشتم وصف شدنی نبود،دیگه  همه چیز در تو خلاصه شد،هر کاری می کردیم بخاطره تو بود،هر چیزی که می خوردم برای تو بود ...بله آدریان خان  تو دیگه کل زندگیه ما رو در دست گرفته بودی و ما هر روز بیشتر عاشقت می شدیم.دیگه از این روز به بعد هر لحظه  یاد خاطرات قشنگ  روز های حاملگیم میوفتم،تک تک لحظه های با تو بودن. عاشقانه امدی جاودانه بمان ...
24 آبان 1392

یه مامان دیونه

پسرکم تو الان خوابیدی و من دارم همینطور نگاهت میکنم.ساعت نزدیکه 12 شبه و با اینکه خوابم میاد و میدونم فردا ساعت هفت مثل همیشه بیدارم میکنی ولی از دیدن چهرت سیر نمیشم. خیلی ناز و ملوس خوابیدی . . . دوباره رفتم به گذشته زمانی که تو توی دلم ریشه زدی...تمام نه ماه اومد جلوی چشمام روزهای قشنگی بود زمانی که بابا جواب ازمایش رو با اضطراب اورد خونه. روزی که دنیام دگرگون شد. روزشماری حضورت تو وجودم. چقدر دوست داشتم اون روزها زود بگذ ره و تو بیای تو بغلم اما حالا دلم برای اون روزها هم تنگ شده. همه چیز خوب بود. عاشق روزهایی بودم که وقت دکتر داشتم با اینکه ساعت ها توی نوبت بودم ولی تمام خستگی هامو صدای قلبت  از بین میبرد. ...
22 آبان 1392